349- عرفان یعنى چه؟ و از دیدگاه اسلام عارف به چه کسى گفته مى شود؟
«» به معناى شناخت و شناسایى و در اصطلاح، طریقه و روش خاصى براى دستیابى به «حقیقت» است که بر شهود، اشراق، جذبه و سلوک، وصول و اتحاد با حقیقت تکیه دارد و نیل به این حقیقت را از راه تهذیب نفس و تطهیر دل و تزکیه درون و رهایى از «تعلق» بلکه «تعین» مىداند.
«عرفان» دانشى است که گذر از اعتباریات را جهت اتصال به ذات الهى و قرب وجودى و فنا در خداى سبحان نشان مىدهد تا انسان وجودى متعالى یافته و رنگ و رایحه الهى یابد[1].
به بیان دیگر عرفان، نحوه سلوک تا شهود را نشانه رفته و تکیهگاه آن «علم حضورى» و «دانش شهودى» و «بینش ذوقى» با روش اشراقى و تهذیبى یا متد سلوکى است و قرارگاه اصلى و مرکزى آن در عرفان اسلامى همانا قرآن کریم و سنت و سیره معصومان علیهم السلام مىباشد.
دو عنصر زیربنایى عرفان اسلامى:
1. شناختن شهودى، 2. شدن شهودى.
به تعبیر شارح گلشن راز: «عارف» عبارت از سالک است که از مقام تقید به مقام اطلاق سیر نموده و «معروف» عارف، حق مطلق است که مبدأ و معاد همه است.[2] عرفان تحول نوشوندگى و پویائى، رفتن و شدن، رستن از خود و پیوستن به خداست که از رهگذر خودشناسى و خودسازى آغاز مىگردد و این همان بیدارى عقل و بینائى قلب است که در اصطلاح به آن مقام «یقظه» گفته مىشود.
سخن از حرکت، صیرورت، قیام و جهاد، سیر و سلوک براى «خداگونگى» انسان است تا عارف بر زمان و زمین و زمینه، اشراف یابد و فراطبیعى عمل نماید.
عارف داراى حیات معقول و مشهود است که دو ستون
عظیم «حیات طیبه» است و سیر و سلوک خویش را بر ایمان و عمل صالح مبتنى بر عقلانیت و معرفت شهودى به پیش مىبرد.
عارف الهى و سالک قرآنى از رهگذر شریعت از همان ابتدا در طریقت و وصول به حقیقت است لکن حقیقت لایهها و ساحتهاى بیکرانهاى دارد و انسانهاى سالک به قدر وسع وجودى خویش به تدریج، مراتب و معارج را طى مى کند.
مرحوم علامه محمدتقى جعفرى (ره) در این باره مىگوید: «صحیح ترین کار در عالم عرفان (نظرى و عملى) آن است که آدمى بفهمد که از آغاز آگاهى (یقظه) وارد اقیانوس حقیقت شده است.[3] چیستى عرفان و شناخت عارف
و اینک نیم نگاهى به برخى تعاریفى که درباره «چیستى عرفان» ارائه شده است مىافکنیم؛
1. قال على علیه السلام:
«العَارِفُ مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَاعتقهَا وَ نَزَههَا عَن کُلِّ مَا یَبعُدِهَا وَ یُوبِقُهَا»[4]
؛ «عارف کسى است که خویشتن را شناخته و آزاد و رها کرده باشد و آن گاه از هر چه
که او را از حق سبحانه دور مىنماید و یا زمین گیرش مىکند منزه گردد».
2. قال الصادق علیه السلام:
«العَارِف شَخصُهُ مَعَ الخَلقِ وَ قَلبُهُ مَعَ اللَّه وَ لَا مُونِس لَهُ سِوى اللَّه وَ هُوَ فِى رِیاض قُدسِه مُتَرَدِّد وَ مِن لَطَائِفِ فَضلِه مُتَزوِد»[5]
؛ «عارف بدنش با خلق و دلش با خداست و توشهاش آن سویى است، قلبش در پیشگاه ملکوت عالم آمد و شد دارد، مونسش حق سبحانه است.»
3.
«العَارِفُ مَن أَشهَدَ اللَّه ذَاتَه وَ صِفَاتَه وَ أَسمَائَه وَ أَفعَالَه، فَالمَعرِفَة حَالٌ تحدث عَن شُهُود»[6]
؛ «عارف کسى است که خداوند، او را به شهود ذات، صفات، اسماء و افعال خود مفتخرش کرده باشد پس معرفت حالتى است که از شهود پدید مىآید».
4.
«وَالمنصرِف بِفِکرِهِ إِلَى قُدس الجَبَرُوتِ مُستَدِیمًا لِشرُوقِ نُور الحَقِّ فِى سِرِّه یَخُصّ بِاسمِ العَارِف»[7]
؛ «عارف کسى است که فکر خود را متوجه عالم قدس کرده است تا نور حق پیوسته بر باطنش بتابد».
و به تعبیر شیخ شبسترى که در پاسخ سؤال: مسافر چون بود؟ رهرو کدام است؟ که را گویم که او مرد تمام است؟
فرمود:
دگر گفتى مسافر کیست در راه؟ |
کسى کاو شد ز اصل خویش آگاه |
|
مسافر آن بُوَد کو بگذرد زود |
ز خود صافى شود چون آتش از دود |
|
به عکس سیر اول در منازل |
رود تا گردد او انسان کامل[8] |
|
و به تعبیر شیرین و دلنشین خواجه حافظ شیرازى:
صوفى از پرتو مىراز نهانى دانست |
گوهر هر کس از این لعل توانى دانست |
|
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس |
که نه هر کو ورقى خواند معانى دانست |
|
عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده |
بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست[9] |
|
[1] ( 1). ر. ک: دانشنامه امام على علیه السلام، ج 4، صص 21-/ 18؛ لغت نامه دهخدا، ج 10، ص 15818، ذیل واژه عرفان.
[2] ( 1). مفاتیح الاعجاز فى شرح گلشن راز، شمس الدین محمد لاهیجى، ص 26، انتشارات زوار، چاپ پنجم، 1383 ش، تهران.
[3] ( 1) خودشناسى، تکامل و عرفان، گردآورى، تنظیم و تلخیص محمدرضا جوادى، ص 202، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1378 ش، تهران.
[7] ( 3). الإشارات و التنبیهات، ج 3، نمط نهم، شیخ ابوعلى سینا؛ مقالات فلسفى، ج 2، صص 172-/ 143؛ در آسمان معرفت، صص 345-/ 343؛ دروس شرح اشارات و تنبیهات، نمط نهم، صص 60-/ 59، علامه حسن زاده آملى.